دلت گرفت

شکوه قامت ایستاده ات چگونه شکست؟

چگونه حنجره ی آفتابی ات پژمرد؟

دلت گرفت ...


نویسنده : حامد نوردي ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۳/۸


مانند بهار آمدم باریدم

از عشق به بار آمدم باریدم

دیدم که به دست چتر داری و کلاه

این شد که کنار آمدم باریدم

***

خاکسترم ، عشق! فوت کن گم بشوم

از رخوت خویش در تلاطم بشوم

بگذار که عقل را به قاضی بدهم

کیخسرو عشق ، قیس دوم بشوم

۲۳تیر


نویسنده : حامد نوردي ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٤/٢۳


از قرار معلوم
تمام اتفاقهای افتاده
سر نخ است

اینکه بعد از نیمه شب
تو بیدار و
                زیبایی در مدار خود نباشد

دارم به این نتیجه می رسم
با تمام هوش ضعیفی که می توانی بنوشی
بپرد هوشت
و کلماتت بوی دوست داشتن بدهد

قول می دهم از فردا
تمام صندلی های انجمن پرنده شوند
در ساحل سورو جنگل بروید و
از آفتاب خطوط موازی تراوش کند

می توانم زندگی را حس کنم که از لای انگشتانم می ریزد
خود را که منتظر توست

و این خطوط
                    که سرنخ هایی کهنه از پیراهن تو اند

 

* سورو:‌نام محله ای قدیمی در بندرعباس


نویسنده : حامد نوردي ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٦/۳/۱۸